.•:*¨`*:•. نیلوفر آزاد.•:*¨`*:•.

درد دلهای دختری بنام نیلوفر...

....بهار امســـــــــــــــــــــــــــال ، خامــــوش است....
....نه شمع غنچه ای در شمعدان شاخه ها دارد....
....نه آتشبازی سرخ و بنفـــــــــــش ارغوان ها را....
....بهار امســــــــــــــــــــــــال ، بغضی در گلو دارد....
....فروغ خنده از سیمـــــــــــــــــــــای او دور است....
....عروس آفتـــــــــــــــــــــــابش زنده در گور است....
....مگر سیلاب اشـــــــــــــــــــــــــکش پاک گرداند....
....ز لوح سینــــه ی او حسرت رنگین کمان ها را....

نظرات را در پست قبل بنویسید

....تشکر...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

تو برام نوشتی باز

 که تو اعماق دلم چی میگذره ؟

تو می خواستی بدونی

 که نگاهم این روزا

 دور وبر کی می پره

خوب می خوای چی بگذره

 توی دلی  که فقط از تو میگه

 که فقط تو رو میخواد

 کجا میخوای بپره

نگاهی که صبح تا شب

 هر جا بری دنبالته

تو نوشتی واسه من

 آیا هنوز دوستم داری 

هنوزم برای من بیقراری ؟

من میخوام بهت بگم

 مگه میشه بی چشات دووم بیارم

 یا میشه ..

 خدا نکرده زبونم لال ..

 من بگم دوستت ندارم ؟؟

منی که تو دار دنیا تو رو دارم

تویی که یه روز نباشی من میمیرم

نمیگم به جون تو

 چون که برام خیلی عزیزی

به جون خودم میگم به آرزوهامون قسم !

 نمی تونم که بدون تو بمونم

بیا پیشم عزیزم فقط میخوام

تا ابد با تو بمونم ..........

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

----

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٤ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

 

و دیگر بار

 

 

خاطره ی سبز چشمهایت

 

 

 

در پشت پلک های ملتهبم

 

 

رویای یک عشق گمشده را

 

 

                 نقاشی می کند

 

 

من

 

 

تعبیر رویاهای سپیدم را

 

 

                     در خنده های تو می بینم

 

 

اما تو

 

 

خواب های مرا

 

 

                باور نمی کنی !

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

چه به تنهایی تنهایم....
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان


تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .

دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

و کسی می گوید سر خود بالا کن ...
 به بلندا بنگر...
به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت
 خانه ی دوست کجاست...
خانه دوست در آن عرش خداست ...
خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ...
 خداست...
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٧ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

شبگردی می‌کنم....

 اما صدای نفس‌هایت را از پشت

هیچ پنجره و دیواری نمی‌شنوم...

 آسوده بخواب نازنینم شهر در امن و امان است ...

تنها خانه‌ی من است که در آتش می‌سوزد...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٦ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

پنجره ام رو به خیابان گوش می دهد :

- خشیدنِ جاروهای شهرداری
- شلوغی صف های شیر
- ویراژهای بی مقصد
- بلندگوی سرماخورده ی وانت های ولگرد...

پنجره ام به خیابان نگاه می کند:



پیرزنی در خیالِ سفره ی ظهر ، استخاره می کند تا غروب
و در جوابِ ماشینِ حساب ،
بدهکار می ماند پدری که پاکت های بزرگی نمی آورد...

لابد صدای سکه های زرد را شنیده اند-
آدمهایی که مشتریِ دائم دکه ها هستند
لابد صدای زنگ مدرسه های مؤنث را شنیده اند-
مردان میانسالی که در مواضعِ با منظره اتراق کرده اند
و لابد به خاطر آرمان هایشان به پا خواسته اند-
این دو نفر که بر سر جای پارک دعوا می کنند...




می بینی؟
من می ترسم
اما
حواس پنجره ام
همیشه به خیابان است.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٤ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار


جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٢ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |